تبليغاتX
هم سایه های مشکوک

هم سایه های مشکوک

شعرهای حافظ عظیمی

 

خورشید برای من

خواب آلودگی صبحی ست

که هر چه سعی می کنی

دستت به کلید روشن و خاموش آن نمی رسد

برعکس تو

که همین خورشید می تواند

تکلیف روزمرگی هایت را

با شروع شعری روشن کند

دریا برای من

نقطه ی کوری ست

در معرض نیش مارپیچ جاده ای طول و دراز

بر عکس تو

که هر لحظه اراده کنی

دریا در مقابلت خشکش می زند

کافی ست پنجره را باز کنی

تا تصویر موج های کوتاه و بلند

به ذهنت رخنه کند

ابر برای من

دعایی ست که از ارتفاع انگشتانم بالاتر نمی رود

بر عکس تو

که همین ابرهای بی سر و  ته

شاهدی ست عینی

برای آنچه در خیالات دوردستت شکل می گیرد

آسمان برای من

پرده ای ست که قرن ها

فیلمی تکراری را نمایش داده است

بر عکس تو

که همین بوم برایت

پشت صحنه ی کلاغی ست

نشسته بر دیوار نگارخانه ای شلوغ

باران برای من

شبحی ست که تا رسیدن به یک سقف

دست از سرت بر نمی دارد

بر عکس تو

که همین شبح برایت

روح واکسی پیری ست

که هر چند وقت یک بار می آید و

کاپشن شهر را برق می اندازد

*

تو برای من

کارمند ساده ای هستی

که جز مسیر اداره

هیچ گاه خودش را به راه دیگری نمی زند

بر عکس من

که برای تو

فرشته ی ماموری هستم

تا از کارمندی ساده

شاعری توانا بسازم

شاعری که بهتر از هر هواشناس بتواند

در چرخه ی طبیعت دست ببرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حافظ عظیمی  |